تبليغاتX
یادگار خون سرو

یادگار خون سرو

چه چیزی در وجود توست

که با نگاهت، درختان خاكستر ميشوند

از خاكسترشان، احساس نو مي شود

من، از پس اين سالها، هنوز هم در شگفتم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خون نوشت:

وبلاگ تا اطلاع ثانوي تعطيل مي باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 18:41 توسط سرو شکسته |


دنیا داره دور سرم میچرخه، دوستانم میگن ترسناک شدی.

امروز دو جمله مرتب و بی دلیل تو ذهنم بود:

۱-من جونور نیستم، اما ۳ بار تا حالا پوست ترکوندم...

۲- مقتولین، در آخرین لحظه ی جنایت از چهره ی قاتل عکس می گیرند.

دیدنش برام من جالب بود ، شما رو نمی دونم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 22:15 توسط سرو شکسته |


سکوت می کنم..............

.

.

.

.

.

.

==================================================

خون نوشت:

با همه ی بلند بالایی؛ دستم به شاخسار آرزو نرسید ...

(دل شدگان... )

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 17:30 توسط سرو شکسته |


این طور هم نیست! زیبایی متولد نشده. جان در کالبدی نیامده. فقط یک معامله بوده. زیبایی،جای خود را به زیبایی داده.قانون پایستگی در اینجا هم صدق می کند. زندگی از حالتی به حالتی و از شکلی به شکل دیگر، اما این تناسخ نیست!

من نمی خواهم شکوفایی دوباره را قبول کنم، مرگی در کار نیست، همه زندگی است.درختان نمی خوابند. زمستان مرگ نیست، بهار هم تولد دوباره. این مرگ را ذهن خسته ی مردم نادان می گوید.

سفیدی و سیاهی ، معنای زشتی و زیبایی نیستند. حیوانیت پست نیست، انسانیت هم والا.

زشتی، نامی است که ما، از روی سنگینی غذای دیشبمان، بر روی زیبایی ها میگذاریم. انسان با فکر نیست، ماشین ها هم. کمال همیشه در The book نیست. در میان سپیدی هایی که محصورت کرده اند، در میان انبوه رنگ سبز، هجوم رنگ سرخ و نارنجی، بارش قطرات روح، و تمام تکرار نشده های طبیعت، می توانی راه را پیدا کنی. هر روز، یک مرگ نیست.

=================================================

خون نوشت:

۱-نوشته ام خیلی بی پرده شد، از این جور نوشتن، بدم میاد.

۲-من آندره ژید نیستم، تو هم ناتانائیل نیستی.

۳-.....

۴-باور کن که چند شخصیتی ندارم، آدم پیچیده ای هم نیستم.

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 13:50 توسط سرو شکسته |


اینکه گویی ارس بر گونه ات جاریست، آتشی است بر وجودی ، که جان ندارد تا جان دهد.کرت فریاد میزد که " کاش می توانستم سرطانت را ببلعم" ، اما من نتوانستم فریاد بزنم. کرت شاید نمی دانست مشکل از کجاست ، با آن غم همیشگی اش ؛ اما خودش را کشت. با گلوله ای که دنیا را از پای در می آورد. اما من می دانم.

خاکسترش را که می بینی، بغض گلویت را به دندان می گیرد، اما من چون سنگی ایستاده ام، می خواهم اما نمی توانم.

کنج خلوت دور از نگاه جای تو بود، اما من مرگ را میدیدم. لحظه ها، اگر تو را خرد می کرد، من شاهد آن خرد شدن ها بودم. تقصیری وجود ندارد، شاید، باید بخندیم.

از اینکه به دیوانگی اعتراف می کنیم، از اینکه به زرد بودنمان مفتخریم. اگر لبخندی هم زده می شود از روی بی غمی نیست، دنیا به بازی ای این چنین تن داده

از کرانه ی خوشحالی ، تا کرانه ی غم ، هرلحظه رویای خود را داری، و من، هنوز هستم، با همان نگاه سنگی ایستاده ام و می خندم.

"کاش می توانستم سرطانت را ببلعم"

 

========================================

۱-این عکس روحم رو به پرواز در آورد.

۲-از نظرات پاک شده هم معذرت می خوام

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 18:15 توسط سرو شکسته |


تاریخ برای ما مرثیه خوانده

روزگار ما را خوش اقبال نخوانده

-اسم شما چیست؟

- ما نام نداریم ، اما جایمان بالای دار است.

خوشی بر ما نیامده، عذاب بر ما خوش است، نمی خندیم ، گریه بر ما کافیست.

همه ی عالم را خوشی باشد، غم ما چون همیشه غمناک است.

زمان برای همه به آسانی می گذرد

برای ما.......

هر لحظه اش به اندازه ی عمری جاویدان است.

چه جاویدانگی ای؟! به اندازه ی برجی بلند والاست، از غم، از زهر، از درد.

برجی که از آسمان هفتم هم سر به فراتر گذاشته، به آسمان هشتم طعنه می زند!

دنیا را خوشیست، ما خوشی نداریم.

همه از بی فکری خود خندانند.

ما از فکر و فهم خود، به رنج افتاده ایم.

ما زمستانی نداریم، زمستان ما به اصالت زمستان نیست!

زمستان ما ، به رنگ خون است، سفید نیست!

خاطه هایمان سیاه است، رنگارنگ نیست....

ما گوشه نشینان این قبر تاریکیم

ما غرق شدگان در این خیالاتیم....

خیالاتی که شاید ، روزی بتواند،

خیالاتی که شاید، روزی بخواهد،

خیالاتی که شاید....

خیالاتی که شاید صبحی خورشید ما شود، از چهار چوب تابلوی ذهن ما به بیرون فرار کند....

رنگ و بوی حقیقت پیدا کند

بنیادمان جا به جا کند...

...نمی شود! آه...

فقط یک خیال است...

از همان دقایق اول، به دنبال دلیلیم

دلیلی برای بقا،دلیلی برای ادامه ی راه

کدام راه؟! مگر راهی دیگر مانده؟! کدام دلیل، مگر زندگی هم هنوز هست؟!

هر شب ، از خواب ما، صدای نعره و ضجه می آید

هرشب ، غولی از کابوس هایمان به واقعیت می پیوندد

دیگر آسایشی نمانده....

چوبه ی دار هم دیگر نمی تواند ذهن بیمارمان را قانع کند.

مرگ هم داروی خوبی نیست...

***

ای دوست، پرسیدی نام ام چیست؟

نام من بد اقبالیست، نام من کابوس است.

من نامی ندارم، از پس این همه سال بی قانون

ذهن من بیمار است.....

========================================

پاورقی:

بدین معنا نیست که من هم جز آنها باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 18:56 توسط سرو شکسته |


صدای برف از هر طرف می آید

و سرفه های بی امان من، که راه فکرم را بسته اند.

تمام این جنگل از برف غربت من پر است.

غربتی به زیبایی کمال...

به دنبالت می گردم، اما باز هم نمی توانم ببینمت (!)

در میان این توده های برف ، یخ زده ام.

جنگل پر از برف است....

***

 

آرشه ی  ویولن، به مانند سوهانی بر مغزم کشیده می شود.

با هر لغزش، نغمه ای  از درونم خارج می شود.

می شنوی؟!

این صدای درونم نیست...این آوای بی امیدیست.

***

برف همه جا را پوشانده، جنگل سفید پوش است

به ناگهان ، خود را در این جنگل تنها می بینم

من جزئی از طبیعتم

***

سکوت...سکوت...سکوت

آیا صدای آبشار را می شنوی؟

آبشار صدای قلب من است که با تو نجوا می کند.

سکوت...سکوت..سکوت

***

من دچار این بلا نشدم!

تنهایی ام در این طبیعت مرا این گونه

مجنون ساخت

من....نیستم!

***

بار بعد، اگر خواستی به دیدارم بیایی

به یاد داشته باش.

که من لحظاتم را در این جنگل پر برف

به انتظارت می گذرانم.

هر لحظه به قرنی، و هر ساعت به هزاره ای.

سالها می گذرد

و من به انتظارت ، در این جنگل نشسته ام

جنگل هنوز هم پر برف است.....

============================================

پاورقی:

دوست نداشتم که به این نوشته پایانی وارد میشد.....

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 21:20 توسط سرو شکسته |


بدم می آید ......

از آدم های دو رو بدم می آید .....

از آدم های هوس باز بدم می آید....

از آن هایی که ورد زبانشان مد و فشن(!) هست بدم می آید.....

از آدم هایی که هر روز اول صبح ، با خنده ای روی لب

روحیه ای باز ، به چشمان مرگِ در شهر ،نگاه می کنند و میگذرند

بدم می آید......

از آنهاییی که معصومیت را ، با دستان آخته به خون خودشان کشتند 

بدم می آید......

از آنهایی که با چشمان کورشان به دنبال زیبایی می گردند، بدم می آید.....

از آن های که زندگیشان بوی گند فساد گرفت بدم می آید....

بعضی روز ها، از خودم هم بدم می آید.....

آیا از تو هم بدم می آید؟

------------------------------------------------------------

پی نوشت:

پس از کی خوشم اومد؟!


 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 22:19 توسط سرو شکسته |


1) منت خدای را عزوجل که نعمت بارانش را در این سرزمین بارانده تا چرک ها را از دل های گرد و حاک گرفته ی مردمانش پاک کند.

2) پاییز تنها به فصل عشق نماند، پاییز یک درس هست برای انسانپت، به زوال رفتن در اوج زیبایی.

3) عده ای از آدمها با دیدن آسمان گرفته ناراحت میشن، شاید به دلیل این باشه که از سرما خوردگی می ترسند! اما اگه به روزهای گذشته ی عمرشون نگاه کنند، شاید بتونند روز های زیبایی رو در میون این

سرما خوردگی ها پیدا کنند.

4) نمی دونم چه رازی توی این آسمون ابری و یا بارونی هست که من. ساعت ها پشت پنجره ی اتافم به خودش جذب می کنه، ساعت های بسیار در سکوت کامل.....

 

 

(به مناسبت بارش یه باران حسابی ، بعد از گذشت 58 روز از پاییز)

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خون نوشت:

توی طبیعت به برف و بارون خیلی علاقه دارم، نمی دونم، این یه حسی بود از کودکی.....

فکر کنید پاییز تموم می شد و بارون نمی اومد. چه کار می کردید؟

مطمئنا من که تا آخر این پاییز زنده نمی موندم!

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 0:0 توسط سرو شکسته |


از وجود من

تنها رویایی گنگ باقی مانده......

آن هم ارزانی تو باد!

---------------------------------------------------------------------------------------------

خون نوشت:

تو این مدت اصلا اعصاب و حوصله ی نوشتن نداشتم.

همه جا ساکت بودم.....دیگه از بحث کردن خسته شدم.

چی شد راه من؟!

کجا رفت تمام ایده ها و آرزوهایم؟

چه کسی روحم را با خود برد؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 16:41 توسط سرو شکسته |


وقتی به بودنت احتیاج دارم ، نیستی

 

دردم را برای که بازگو کنم؟

 

با که از زندگی بگویم؟

 

به چه چیز دنیایم دل ببندم؟

 

در پی چه خیالی روزگار بگذرانم؟

 

از غم نبودت، شده ام دلقکی برای خنداندن مردم

 

شده ام کلاغی، غمین، در گوشه ی قفس

 

گیاهی ، خشکیده ، در دل کویر

 

موهایی، ژولیده، بر سر مردی باران زده

 

وقتی که به بودنت احتیاج داشتم

 

زندگی ام علامت سوالی شد، بزرگ بر پیشانی ام...

  

--------------------------------------------------------------------------

چی بگم؟

 

بهتره بگم یه حالت استفراغ برام مونده با صدای ۳ تار

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 13:11 توسط سرو شکسته |


I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave, I wish that you would just leave
Your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me

You used to captivate me by your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts my once pleasant dreams
Your voice it chased away all the sanity in me

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I've held your hand through all of these years
But you still have all of me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I've held your hand through all of these years
But you still have all of me, all of me, all of me, all of me

--------------------------------------------------------------------------------

خون نوشت:

و چه زیباست داستان این جهان........

شاید پست بعدی: Vermilion

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 21:17 توسط سرو شکسته |


مرگ من دیگر فرا رسیده

اما

باز هم در دوره از زمان و تاریخ

در پشت صورتی دیگر

در پی زیبایی فکر و اندیشه ی تو

خواهم آمد...

به امید آن روز!

  

 

 

 

ته نوشت:

سالها می گذرد..... اما من هنوز در انتظارم

 

پست بعد: vermilion

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 20:44 توسط سرو شکسته |


رها شده ام

در این تاریخ و در این مکان رها شده ام

در میان مردمانی که روز عاشق می شوند و شب فارق، رها شده ام

کجایند آن سرو ها؟ کجایند آنانی که برای معشوق وقتشان خون می دادند؟

مرا تنها گذاشته اند!

باید بمانم و مرثیه ی فراغت را بخوانم معشوق من!

 

 ته نوشت:

Revenga, mesmerize

 

تلخ هست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 17:50 توسط سرو شکسته |


سرم رو بالا می گیرم، بخار روی شیشه ی پنجره  ی اتاقم ، یاد آور دل گرفتگی هام هست.

از پنجره به بیرون نگاه می کنم، هوا ابریه، اما انگار قصد بارش نداره، فقط همون طور ابریه.

مثل بغض ابدی من که هیچ وقت نمی شکنه.

سرما از بین درز های پنجره داخل میشه.

آخرش هم ندونستم که سرما تو اتاق کوچک و تاریک من به دنبال چی می گرده.....

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 17:35 توسط سرو شکسته |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دلا دیدی که خورشید ازشب سرد

چو آتش سر ز خکستر بر آورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون

جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد

چه خنجر ها که از دل ها گذر کرد

زهر خون دلی سروی قد افراشت

ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آوز تذرو است

دلا این یادگار خون سرو است


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

جنگل هایی در آسمان
منبع عکس های وبلاگم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته اوّل اردیبهشت 1387

هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386



پیوندها

بن بست تنهایی
هنوزم می توان
درویش
موج دیوانه
نشناختمش ، اما دلم براش تنگ میشه
چکامه
جهنم ساکت-وبلاگ اصلی ام
مرگ بر.....
نمی دونم!
تیمارستان
حرفهای دخترونه
بوسه
اهورا رایکا


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


Einsam, Verloren, Den Li Performed By: Empyrium